اول یک اعلام موضع غیررسمی می کنم .... به نظر من وبلاگ نوشتن در این زمان و مکان حکایت تاریخی طبقه ی متوسط ایرانی است ..... زدن حرفهای زدنی و شنیدن حرفهای شنیدنی ..... زدنی که همه با زدنش موافقند (بعضی زدنی ها را گرچه همه می زنند ولی همه موافق نیستند) و شنیدنی که همه می دانند و نقش دل خنک کن دارد .... فریادی که از جمع بسته ی انتلکتوئل های مملکت بیرون نمی رود .... این حکایت فریاد های طبقه ی متوسط ماست اگر خیلی خوش شانس باشند و عاقبت بخیر!
چند صباحی پیشتر از این زمانی که هنوز سیم کشی برق (گیرم همین برق پت پت کن فسیلی) مرسوم نشده بود و دیدن آنچه نادیدنی ست جز با چشم دل میسر نبود (بدیهی است آن زمان از سیاست مدرن چماق و هویج که چماقش هوای دیدار از دلت می برد و هویجش با منابع سرشار ویتامین آ قوه ی بینایی ات را جلایی می بخشید خبری نبود) و حرکت با چراغ خاموش مطابق همه ی تاریخ رسم رهروان سرد و گرم چشیده ی روزگار بود طبقه ی متوسط ما در هوای دیدار یار آرزوی مشعل کرد ..... و فریاد ...ای فریاد ...ای فریاد (مطابق معمول) تا از آسمان مشعلی ببارد ...طبقات محروم جامعه هم مهربان و احساساتی برای اینکه بنده ای از بندگان خدا به آرزویش برسد دست به دعا برداشتند ،بازاریان و کارخانه دارها پول ها خرج کردند باشد که ببارد .....و از قضا بارید... اما مطابق معمول این قشر که با حساب و کتاب غریبه است ذکر نکرده بود که این مشعل حتمن به دستش برسد ....مشعل از آسمان بارید و فرو رفت به آنجایی که نباید برود و تازه از سر آتشینش هم ..... امیدوارم که تاکنون مشعلی این چنین آتش به جانتان نیفکنده باشد .... و اگر چنین باشد نمی دانید چه چه سوزی است سوز آتش در روده ها .....
و نمی شد با مشعلی در پشت تحمل کرد .... طبقه ی مورد نظر باز در کوی و برزن ؛مشت می کوبید بر در، پنجه می سایید بر پنجره ها که :من دچار خفقانم !خفقان...من به تنگ آمده ام از همه چیز .... بگذارید هواری بزنم ..... تا باز دل محرومان کوچه و خیابان به درد آمد از آتشی که در این خرمن فتاده بود ..... این بود که دست به دست هم دادند ،یک تن شدند یکی و یگانه و مشعل را به هر زوری بود از مشعلدان خارج کردند و این بار به طور صحیح در موضع قرار دادند .... آتش بیرون بود و روشنی می بخشید .... آتش بیرون است و روشنی می بخشد ..... دیگر چه فریادی ؟ چه هواری ؟ چه دردی؟ .....
طبقه ی متوسط ما اینک به ادبیات روی آورده است .... صادق هدایت درد او را خوب می فهمد؛ در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را از درون .......... |