می نویسم برای رهایی
مینویسم به نای قلم
مینویسم بدون زنجیر
بدون خط خطی های سردبیر
مینویسم برا ی همه
برا ی کودکی که ندانست
چگونه خدا یکی است
وقتی که آدمیان
می نویسند به رای دیگران
می نویسم برای لیلی
در هیاهوی زنجیر کردن زلفش بنام حجاب
می نویسم برای حمید
که گفته اند:
خاموش بنام انتظار
می نویسم مشق آزادگی
بیاد عزیزی که کاش بداند
هنوز قلمم چشم بسته می دود به کوچه ی یادش
می نویسم که اینجا نه سرزمین زرتشت
نه سرزمین محمد
که بند بند گرفتاربیداد است
وطوق شرک به گردن
وطوق شرک به گردن
میزند فریاد
که سرزمین موحدان خالص باستانم به خدا
که باز کنید مرا بند تا بگویم که چرا
ادامه کوری مردم بفرمان شاهانم
اینک ، سیاهی جوراست براوراقم
و من نمی دانم
و من نمی دانم
چگونه بگویم که هموطنم، این فریب توسل
حکایت شرک است
این چنین به انتظار داد نشستن فریب بیداد است
چگونه بیادش بیا ورم کز زمانها ی دور به گیتی
نشان خرد نوشته به تاریخ
که سرزمین دلیران موحد هماره، ایران است
چگونه بگویم که بسیا ر پیش تر
خدای نیاکان ما یکی بوده است
پیش تر از آنکه دژخیمان بنام اسلام در چنین قرنی
ما را به بند شرک بیاویزند
پیش تر ز این دوران
مسلمانی ، نه حکم حکومت ، که پیروی محمد
نماز نیز بوده از سر تسلیم و نه یک ذره هم ریا ، آری
چگونه بگیرم سلاح فریب زدستان اینچنین مکار
که حکم براند بنام محمد، بنام علی
وظلم روا دارد ما ن بنا م حسین
ولی بگویم و اینجا بنویسم
بنام پاک ایزد یکتا
که هموطنم :
که لحظه ای اگر بنشینی
که لحظه ای اگر بنشینم
چگونه دگر بتوانیم
به محضر ایزد بایستیم و بگوییم
که:
" تنها تورا می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم"
|