صرصر «به یاد شادروان علی اردلان»
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی
سه شنبه 5 تیر ماه سال 1386
گفتگویی پیرامون روانشناسی شکنجه - حسین مجتهدی

 

روزنامه شرق، شماره 890، سه شنبه 5 تیرماه

 

 1)     پدیده «شکنجه» به عنوان رفتاری که از انسان ها سر می زند، از نگاه روان شناسی چگونه تبیین می گردد؟

زیگموند فروید بنیان گذار مکتب «روانکاوی» بر پایه مطالعات علمی و مشاهدات بالینی خود در طول سالیان، به این نتیجه رسید که دو رانه یا سائق که از تحریکات جسمانی و زیست شناختانه درونی انسان سرچشمه می گیرند، پشت رفتارهای بشری قرار دارند. یکی از آن ها رانه ویرانگری یا مرگ است که منشا پرخاشگری می باشد.

این رانه انسان را به سوی نفرت، خشونت، رفتارهای پرخاشگرانه از تخریب تا کشتن سوق می دهد. وقتی در بستر جنسی است، حالت های سادیستی و مازوخیستی را موجب می گردد، وقتی به سوی خود بازمی گردد، شاهد مالیخولیا (ملانکولی) و افسردگی هستیم که تا خودکشی و از بین بردن خود می تواند استمرار یابد. در بافتار سیاسی-اجتماعی، اراده معطوف به قدرت را از این منشا شاهدیم. اگر خدایان را بازتاب فرافکنی بشری بینگاریم که انسان خواست، نیازها و تکانش ها و آرزوهای خود را در الهه ای مجسم می کرده است، الهه تاناتوس، خدای مرگ و ویرانی، نمادی از این سائق است. که فروید نیز گاهی در نگاشته های خود، این رانه را، تاناتوسی می خواند. باری در تحول رشدی فردی و اجتماعی، ارضای این رانه یا سائق به سمت مدیریت شدن توسط اصل واقع گرایی پیش می رود. سازکارهای دفاعی عقلانی سازی و والایشگری این امکان را فراهم می آورند که فرد بدون آسیب زدن به دیگری، محیط و یا خود، بتواند این رانه یا سائق را ارضا نماید. مثلا مبارزه های تن به تن، قاعده مند می گردد و در ساختار ورزشی با اصولی اخلاقی و انسانی به مسابقه تبدیل می گردد. یا از عرصه عمل بیرونی، صرفا تخیلی می شود و به شکل داستان، نمایش، فیلم بازی کامپیوتری و ... تبدیل می گردد. در سطوح عالی تر اجتماعی به جای مبارزه نظامی، چالش دیپلماتیک را شاهدیم. نظام های حقوقی نیز با وضع مقررات و قوانین و نیز مجازات ها (که خود ریشه در همین سائق دارد)، در نظم بخشی اجتماعی به این رانه، کوشا هستند.

این پیش درآمد را از آن جهت گفتم تا به خاستگاه  شکنجه اشاره کنم. شکنجه از عینی ترین سطح، یعنی شکنجه جسمی، تا انتزاعی ترین سطح، یعنی شکنجه روانی، ریشه در همین رانه ویرانگری دارد و معمولا در خدمت اراده معطوف به قدرت است، چرا که شکنجه گر جزیی از ساختار حاکمیت یک اجتماع است. این افراد از جهت فردی، نظام روانی رشدیافته ای ندارند چرا که نمی توانند جایگزین درستی برای پاسخ به این رانه روان شناسی پیدا کنند و ارضای میل به خشونت و پرخاشگری باید از مجرای آسیب جسمانی به یک انسان دیگر بگذرد و نیز از آن جا که نظام روانی آن ها رشدیافته نیست، معمولا محظور اخلاقی پیدا نمی کنند. یعنی مانع اخلاقی برای این کار نمی بینند. در روان شناسی رشد و تحول، ثابت شده است که به موازات شکل گیری و رشد نظام های ارزشی و اخلاقی در انسان ها، بازداری های درونی افراد از کارهای غیراخلاقی بیشتر می شود. فرق یک کودک سه ساله با یک انسان بالغ از منظر روان شناسی اخلاقی، فرق ناپیروی اخلاقی و خودپیروی اخلاقی است.

کودک می خواهد بدون هیچ محدودیتی به رانه ها و خواست های درونی اش پاسخ گوید، اما بزرگسال رشدیافته که نظام اخلاقی دارد، این خواست ها را با توجه به ارزش های اخلاقی و واقعیات بیرونی محک می زند و می کوشد پاسخی صحیح برای آن ها بیابد. البته بزرگسالان بسیاری هستند که از جهت تحول اخلاقی، دچار کودک ماندگی می باشند. حاکمیت های ایدئولوژیک البته می کوشند تا در بافتار ایدئولوژیک، به خشونت و پرخاشگری، جنبه ای مقدس و دارای ارزش ماورایی ببخشند که اگر خرده دغدغه ای هم برای افرادشان پدید آید، توجیه پذیر گردد. شادروان دکتر حبیب داوران در خاطرات زندان خود (در مهمانی حاجی آقا) می نگارد، هنگامی که ماموری مشغول شلاق زدن بوده است، مامور دیگری با التماس از او خواهش می کرده است که بگذارد او هم در این کار صواب موجب ثواب، شریک باشد.

2)     چه رابطه روان شناسانه ای بین شکنجه گر و شکنجه شونده پدید می آید؟

یکی از مهمترین رخداد های روان شناسی که در دوران زندان، به ویژه زندان انفرادی، که فرد مشغول شکجه چه جسمانی و چه روانی است، رخداد واپس روی روانی است. یعنی فرد به گونه ای ناهشیارانه به سنینی از کودکی باز می گردد که یا رابطه ای دوسویه یا خطی با مادر، یا رابطه ای مثلثی با پدر و مادر داشته است. در این سنین ما شاهد یک پیوند روان شناختی می باشیم که به طور معمول به یک دلبستگی می انجامد. حس کودک به والدین، از لحاظ عاطفی دوسویه است. یعنی از سویی ارضای کودک توسط والدین است که موجب کشش عاشقانه او به سمت این منابع ارضاست و از سوی دیگر، آن ها نه تنها همیشه ارضاکننده نیستند بلکه تنبیه گر نیز می باشند و کودک را از ارضا و نیل به اصل لذت باز می دارند. در این برهه، کودک کاملا ناتوان است و هیچ تسلطی بر محیط ندارد، اما والدین در نظر او همه توان هستند.

دکتر فردیناند هائنل که از پژوهشگران بالینی مسائل روان شناختی افراد شکنجه شده است، در مقاله ای با نام «بدن بیگانه در روان» [Haenel, F., (1996), Fremdkörper in der seele]، اذعان می دارد که پدیده واپس روی روانی را در بین بیماران شکنجه شده اش دیده است. چه کسی که کاملا ناتوان و درمانده است، گرایش به بازگشت به کودکی دارد و این نوعی از «نگاهداری خود» [Selbstschutz] می باشد. با این سازکار دفاعی روان، فرد به زمانی می رود که موضوع سرمایه گذاری عاطفی اش، خوب، ثابت و نیرومند بوده است و به گونه ای جادویی، همه توان و قدرتمند. سپس طی فرایند انتقال روانی، این عواطف از موضوع زمان کودکی به بازجو و شکنجه گر منتقل می گردد.

در طی زمان، با کمال ناباوری می توان دید که قربانیان شکنجه، به بازجو و شکنجه گر خود دلبسته می شوند و آن حس دوگانه عاطفی را (مهر/نفرت) به آن ها منتقل می کنند. شرایط نیز با آن شرایط کودکی شبیه است. ناتوان در برابر همه توان (به زعم قربانی)، محدودیت محیط (عدم ارتباط های اجتماعی دیگر)، درمانده در برابر کسی که بالقوه می تواند یاریگر باشد یا کودک در برابر تنبیه گر و ... اینجاست که پدیده دلبستگی روانی براساس انتقال روانی، بین این دو شکل می گیرد.

3)     اقسام شکنجه چیست؟

از دیدگاه روان شناسی، دو گروه عمده شکنجه قابل تمایز است، جسمی و روانی (که به آن شکنجه سفید (White torture) نیز می گویند). شکنجه جسمی کاملا ملموس و عینی و قابل تشخیص و ردیابی است. اما پس از تحولات جهانی و حساسیت افکار عمومی جهان به این پدیده ناهنجار، حاکمیت هایی که در آن ها تمایل به اقتدارگرایی و تمامیت خواهی وجود داشت، برای این که از جهت بین المللی نیز تحت فشار نباشند، در برابر منتقدان و مخالفان خود به شکنجه سفید توسل جستند. زندان انفرادی و عدم ملاقات وکیل و خانواده، قرار گرفتن در محیط هایی که هیچ گونه محرک حسی در آن ها نیست و می تواند موجب بروز توهم گردد، کم خوابی و بی خوابی دادن، بیست و چهار ساعته تحت روشنایی چراغ بودن، دادن اخبار و اطلاعات کذب (پیرامون دوستان، خانواده و ...)، تهدید به آسیب زدن (به خود زندانی یا خانواده اش یا عزیزانش)، در شرایط اعدام و شکنجه قرار دادن وی (بدون آن که اجرایی شود) و همین ها (توهین ها وشوخی های رکیک) ... همه از جمله شکنجه های روانی هستند که می توانند ساختار روانی فرد را بشکنند، سپس دفاع بدنی او (ایمنی بدن) و در آخر سلامت جسمانی او را مورد آسیب قرار دهند. در چنین شرایطی فرد برای هرگونه اقرار، اعتراف و مصاحبه توبه فرمایانه ای آماده خواهد بود. تمام این ساختارهای اعمال شده از جهت روان شناسی علمی نوین قابل تحلیل است و متاسفانه دانشی که باید در خدمت بهداشت روان فرد و جامعه باشد، در این گونه موارد ابزار در خدمت قدرت می شود.

4)     عوارض روان شناختی شکنجه چیست؟

شکنجه، چه روانی و چه جسمانی عوارض مختلفی دارد. در سطوح روانی، جسمانی، خانوادگی و نیز اجتماعی. بسیاری از مشکلات جسمانی پساشکنجه، به اصطلاح روان شناسان، روان-تنی هستند. خانم دکتر ونک آن زن (Wenk-Ansohn, 1996, Die Spur des Schmerzes – Psychosomatische Störungen bei Folterüberlebenden) که از محققان این حیطه است، در مقاله «احساس درد، اختلالات روان تنی رهایی یافتگان شکنجه» دو مشکل عمده روان شناختی برای شکنجه بر می شمرد:

الف) اضطراب «Angst» ب) افسردگی «Depression». که این دو اختلال روان شناختی موجب مسائل فیزیولوژیکی نظیر: الف) اختلال خواب ب)تعرق پ)لرزش ت)صدای غیرطبیعی در گوش ث)اختلال های کنش غده تیروئید ج)ریزش مو چ)تحریک احساس خارش ح)درد شکم و معده خ)زخم معده و اثنی عشر د)شکایت های مربوط به کیسه صفرا ذ)اختلال های خوردن ر)وابستگی به مواد ز)دردها به ویژه در ناحیه سر و یا کمر، مفاصل و ... ژ)احساس فشار بر سینه س)اختلال های تنفسی ش)اختلال های بلع و گرفتگی گلو ص)درد قلب ض)تپش قلب ط)فشارخون ظ)اختلال های کنش جنسی ع)اختلال های هضم و بواسیر غ)اختلال های ادراری و ... .

مسایل بدنی، درحقیقت بدنی شده مشکلات روان شناختی هستند. بدن، زبان ناهشیار است که با این نشانه ها به تهاجم روانی بیرونی پاسخ می گوید. فردی که تحت شکنجه است، درحقیقت در موقعیتی است که تمامیت بدنی- روانی او مجروح می گردد. آمیزه ای از احساس شکست، ناتوانی، شرم و گناه او را می آزارد. او در تعارضی بین تسلیم و ایستادگی، به گونه ای پیوسته قرار دارد. انتخاب هریک مستلزم پرداخت هزینه جسمی و روانی است. و می دانیم که تعارضی مزمن و پایا تا چه میزان به تن و روان آسیب می زند.

چنین مسائلی، موجب پدید آیی پرخاشگری و نااعتمادی (به تعبیر جان لانسن John Lansen، روان تحلیلگر متخصص قربانیان شکنجه) می گردد. فرد رواداری و میل به لذت را از دست می دهد و به دیگران بدگمان می گردد و این مساله در سطح خانوادگی و اجتماعی بروز می نماید. بسیاری از اوقات فرد به علت شدت و فشار روانی دچار ناگویی می گردد. تهدید ها او را بعد از زندان حتی در غربت رها نمی کنند. بیم از بیان آن ها دارد و چون به کلام در نمی آیند با بار هیجانی منفی در نظام روانی فرد باقی می مانند و نشانه های مرضی تولید می کند. این بی اعتمادی به افراد خانواده و افراد جامعه نیز منتقل می گردد. آن ها نیز می توانند تهدیدگر و غیر قابل اعتماد باشند این جاست که به تعبیر روان شناس بالینی و روان درمانگر آلمانی گوریس (N.F.Guris) که از محققان حیطه شکنجه است، با تعارض خانوادگی مواجه می گردیم. به تعبیر او فرد به علت احساس کهتری، اعتماد به خود و در مرحله بعد اعتماد به دیگری را از دست می دهد و این مساله به یک رفتار اجتنابی می انجامد و فرد از محیط اجتماعی و خانوادگی منزوی می گردد. پرخاشگری های سرکوب شده و فروخفته دوران شکنجه به خانواده و اجتماع منتقل می گردد و احساس گناه و ترس به صورت وسواس های شستشو و مهارگری بروز می نماید که همه و همه به عدم سازش یافتگی فرد و اجتماع می انجامد.

5)     آیا آن چه گفتید گریزناپذیر است یا راه هایی برای اجتناب هست؟

به هیچ وجه مرادم این نبود که این مسائل در همه افراد رخ می دهد، بلکه بر این باورم (براساس خوانده ها و تجربه های علمی و عملی) که ساختارهای شخصیتی افراد و راهکارهای مقابله ای آن ها با این پدیده بسیار تعیین کننده است. به قول نیچه، کسی که چرایی برای کارش دارد با هر چگونه ای کنار خواهد آمد. باورهای فرد و آرمان هایش می تواند او را در برابر شکنجه های روانی و جسمانی مقاوم نماید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 221710


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها