بگذار تا ببینمش اکنون که می رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای
پیرمرد مردم شناس و باستان شناس ما در صد جبهه میجنگید. یک قلب داشت که سالها ایران دوستی و دغدغه برای این خاک، بشکل نقشه ایرانش در آورده بود، قلبی که روز شنبه 19 خرداد ماه برای همیشه از تپش ایستاد تا یک عمر تلاش و اراده ازحرکت بایستد. شاگرد مصدق بود. سه شنبه ها عصر ساعت چهار خانه اش جوانانی را گردخویش جمع میکرد که مشتاقانه پای درس استاد، عشق به ایران را کتابت میکردند. آرشها و سیاوشها بودند که در بزم او رزم رستم ها و کاوه ها راسینه به سینه پاس می داشتند.
پیرمرد زود رفت . زود زود …حالا بیایدو برود شبان و روزان که مادردهر دوباره چون اویی بزاید ، افسوس…افسوس
حالا هر بار که به تخت جمشید می روی ، هربار در نقش جهان می ایستی ، هربار با افتخار ازچغازنبیل ایرانیت برای این وآن میگویی یادت باشد پیرما چقدر خون دل خورد برای ثبت جهانی آنها وهر وقت یادت آمد که سد سیوند میرود تا یک تمدن باستانی را به زیر آب ببرد یادت باشد پیرمرد 73 ساله ما چقدر برای دشتهای فارس دل سوزاند و برای آرامگاه کوروش فریاد زد . حالا هروقت که خواستی نام جوان ترین روزنامه نگار ایرانی را به خاطر بیاوری یاد ورجاوند بیفت که گفت :« من جوان ترین روزنامه نگار ایرانم». آری شانزده ساله بود که نخستین نشریه ارگان دانشآموزی را منتشر کرد.
حالا هروقت می خواهد یادت بیاید که چه کسی جلوی تخریب های متعصبانی چون خلخالی را گرفت تا تخت جمشیدو کاخ گلستان و هزار میراث کهن به تبر خشم و کینه دیرینه آنان نابود نشود یادت بیفتد استادی را که نخستین وزیر فرهنگ دولت موقت بازرگان بود ، یادت بیاید این نام ایرانی را، پرویز ورجاوند.
پی نوشت: پنج شنبه بود که از صدای گریه خودم از خواب پریدم . خواب کوچه باغ های قدیمی تهران را دیدم . خواب دیدم کوشک احمد آباد را اما در تهران . خواب دیدم افشین زنگ زد .صدایش می لرزید . گفت مصدق مرد . تا آنجا آسیمه سر دویدم . تابوتی بود بلند و کفنی سپید روی صورت مصدق را پوشانده بود . یک پرچم ایران هم روی کفن بود . به هق هق افتاده بودم . مصدق مرده بود و مدام می پرسیدم مصدق که سالهاست مرده ؟ باورم نمی شد در 1386 مصدق دوباره بمیرد . اما امروز می فهمم دوباره او که در خواب در بستری سپید غنوده بود مصدق بود ورجاوندی بود که مصدق را تصدیق کرده بود
|